لب ما و قصه زلف تو، چه توهمی، چه حکایتی!تو و سر زدن به خیال ما، چه ترحمی، چه عنایتی!به نماز صبح و شبت سلام، و به نور در نَسَبت سلامو به خال کنج لبت سلام، که نشسته با چه ملاحتیبه جمال، وارث کوثری، به خدا محمد دیگریبه روایتی خود حیدری، چه شباهتی، چه اصالتی!بلغالعلی به کمال تو، کشفالدجی به جمال توبهتو و قشنگی خال تو، صلوات هر دم و ساعتیشده پر دو چشم در ازل، یکی از شراب و یکی عسلنظرت چه کرده در این غزل، که چنین گرفته قرابتیتو که آینه تو که آیتی، تو که آبروی عبادتیتو که با دل همه راحتی، تو قیام کن که قیامتیزد اگر کسی در ِخانهات، دل ماست کرده بهانهاتهمه جا گرفته نشانهات، به چه حسرتی، به چه حالتی!نه مرا نبین، رصدم نکن، و نظر به خوب و بدم نکنز درت بیا و ردم نکن، تو که آستان سخاوتی***شاعر: قاسم صرافاننوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۲ ساعت توسط : حجت | دسته :
برچسب:
نویسنده: هلیا شمس
تاريخ: جمعه
13 مرداد
1402 ساعت: 0:34